
شب است و باز دل من بهانه ای دارد
بهانه ی غزلِ عاشقانه ای دارد
ز من ترنّم تار و رباب می خواهد
هوای يارو انيس شبانه ای دارد
به خلوتم کشد و می کند به من نجوا
دل است و خواسته ی شاعرانه ای دارد
نه بشنود سخن از من، نه عذر بپذيرد
ز من، توقّع بس جابرانه ای دارد
تمام عمر، وجودم بدست دل بوده است
مگر نه اوست که در سينه، لانه ای دارد؟
گر از قفس بپرد، وای من چه چاره کنم؟
به کوی دوست، نکو آشيانه ای دارد
دل است و راز درون آنچه هست در کف اوست
روا بود، اگر امشب، بهانه ای دارد
حسين حقايق جهرمی
|
+| نوشته شده توسط
samira در جمعه ششم مرداد 1385
|