تمام زندگيم در خيال مي گذرد
جوانيم به اميدي محال مي گذرد
دقيقه ثانيه هر لحظه مثل يك قرن است
و روز كند تر از ماه و سال مي گذرد
نشسته ام به لب جوي و فصل عمرم با
كتاب خواجه ي شيراز و فال مي گذرد
ز پشت پنجره اي ميله دار مي نگرم
ميان باغچه ابي زلال مي گذرد
مسافري كه ز سمت بهار مي ايد
به من كه مي رسد ارام و لال مي گذرد
هنوز هم دل من در ملال مي سوزد
هنوز وقت تو با شورو حال مي گذرد
بهروز ياسمي
|
+| نوشته شده توسط
samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385
|