تبليغاتX
دنیای کوچک من
بگذار در بزرگی این منجلاب یاس، دنیای من به کوچکی انزوا شود
 

در ميان قفس تاريكم

پنجره اي گشودم

پنجره اي رو به خورشيد

تا اب كند كوه يخي را

كه بي تو از خويش ساخته بودم

اما دريغ

پنجره هم رو به تاريكي باز شد:

دور از تو خورشيد هم دلش گرفته!

|+| نوشته شده توسط samira در دوشنبه بیست و ششم تیر 1385  |
 این شعرو برای عشق اولم سرودم
 

د ارد هواي تو امشب سلطان قلب من!

اين دل به ياد هوايت سلطان قلب من!

دورت بگردم اي چمن سبز سر خوشي

گلزار جاودان دلم سلطان قلب من!

با من چه كرده اي كه به هر لحظه مي تپد

قلبم به عشق يك نظرت سلطان قلب من!

اي عين و شين و قاف ازل تا ابد تو را

ناميده اند و خوانده همان" سلطان قلب من"

مي پرورانم اين هوس عاشقانه را

در سر كه جان دهمت جان سلطان قلب من!

"بالا بلند عشوه گر نقش باز من"

ديباچه ي زمين و زمان سلطان قلب من!

روشن نموده خانه ي تاريك سينه ام

ماه منور رويت سلطان قلب من!

معشوق من مي من ساغرم بهار دلم

جانان جاودان جهان سلطان قلب من!

اورده ام به هديه دلي بي قرار و پاك

ايا قبول ميكني اش سلطان قلب من؟

مستند و در خروش وفغان دنياييان هنوز

از عشق يار دلكش و سلطان قلب من

عشق از براي ماندن و فر و شكوه خود

دستي زده به دامن سلطان قلب من

سلطان لاله هاي سحر سلطان رازقي

سلطان عشق عالم و سلطان قلب من

تا اخر الزمان زمين گريم از غمت

نيلوفر شهيد دلم سلطان قلب من!

امشب دوباره جوي دلم رنگ خون گرفت

با ياد سرخي رويت سلطان قلب من!

امد سراغ من امشب ياد روي تو

تا شعر عاشقانه بگويم سلطان قلب من!

|+| نوشته شده توسط samira در جمعه شانزدهم تیر 1385  |
 
|+| نوشته شده توسط samira در جمعه شانزدهم تیر 1385  |
 

در وصل هم ز عشق تو اي گل در اتشم

عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم

با عقل اب عشق به يك جو نمي رود

بيچاره من كه ساخته ي اب و اتشم

ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح و ز سيل اشك به خون بنشسته بالشم

پروانه را شكايتي از جور شمع نيست

عمريست در هواي تو مي سوزم و خوشم

باور نكن كه طعنه ي طوفان روزگار

جز در هواي زلف تو دارد مشوشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب ميگزد چو غنچه ي خندان كه خامشم

هر شب چو افتاب به بالين من بتاب

اي افتاب دلكش و ماه پري وشم

ساز صبا به ناله شبي گفت"شهريار"

اين كار توست من همه جور تو مي كشم

شهريار

|+| نوشته شده توسط samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385  |
 

تمام زندگيم در خيال مي گذرد

جوانيم به اميدي محال مي گذرد

دقيقه ثانيه هر لحظه مثل يك قرن است

و روز كند تر از ماه و سال مي گذرد

نشسته ام به لب جوي و فصل عمرم با

كتاب خواجه ي شيراز و فال مي گذرد

ز پشت پنجره اي ميله دار مي نگرم

ميان باغچه ابي زلال مي گذرد

مسافري كه ز سمت بهار مي ايد

به من كه مي رسد ارام و لال مي گذرد

هنوز هم دل من در ملال مي سوزد

هنوز وقت تو با شورو حال مي گذرد

بهروز ياسمي

|+| نوشته شده توسط samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385  |
 تقدیم به هاجر جون
 

...وای باران باران .....

شیشه پنجره را باران شست.

 از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست؟....

آسمان سربی رنگ......

 من درون قفس سرد اتاقم دل تنگ

می پرد مرغ نگاهم تا دور..........

 وای باران باران

پر مرغان نگاهم را شست....

|+| نوشته شده توسط samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385  |
 

تو اي چشمها محو زيباييت

بهار است وفصل شكوفاييت

مگر مي شود كند با سادگي

دل از چشم هايژ تماشاييت

در ايينه ي اشك شفاف من

چه زيباست طرز خود اراييت

ز دلبستگانت كسي پي نبرد

به اسرار عشق معماييت

من و اين تن سرد دل مرده ام

تو و ان دم گرم عيساييت

نگاه من خسته كي مي رسد

به ژرفاي چشمان روياييت

كسي جز تو ما را تحمل نكرد

بنازم به صبرو شكيباييت

بهروز ياسمي

|+| نوشته شده توسط samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385  |
 

افاق را گرديده ام

مهر بتان ورزيده ام

خوبان فراوان ديده ام

اما تو چيز ديگري

|+| نوشته شده توسط samira در پنجشنبه پانزدهم تیر 1385  |
 

!oh lord

thou teach whom u like

that love is better than life

and to ones that u like more,

!!a tast of liking one wiche,is greater than love

|+| نوشته شده توسط samira در سه شنبه سیزدهم تیر 1385  |
 ببين چگونه مرا از خودم جدا كردند

ببين چگونه مرا از خودم رها كردند

غريبه ها كه مرا با تو اشنا كردند

غريبه هاي عزيزي كه از نهايت ذوق

مرا به مستي چشم تو مبتلا كردند

مرا به كوه نفس گير عاشقي بردند

و از بلندترين قله اش رها كردند

هنوز چشم من از خواب صبح سنگين بود

كه از ميان سياهي مرا صدا كردند

به پشت پنجره ي سبز ساده اي بردند

و پلك پنجره را رو به باغ وا كردند

به چشم من گل روي تو را نشان دادند

و در دلم هوس چيدنش به پا كردند

خلاصه كاش به فردا نمي كشيد ان شب

شبي كه چشم مرا با تو اشنا كردند.

بهروز ياسمي

|+| نوشته شده توسط samira در سه شنبه سیزدهم تیر 1385  |
 

وقتي خدا بهت ميگه باشه

بهت همون چيزيو ميده كه ميخواي

وقتي ميگه نه

بهت چيز بهتري ميده

و وقتي ميگه صبر كن

در تدارك بهترينها براي توست

(انجيل)

|+| نوشته شده توسط samira در سه شنبه سیزدهم تیر 1385  |
 اینم یه عکس از دو جانور دلداده!
 
|+| نوشته شده توسط samira در دوشنبه دوازدهم تیر 1385  |
 دو شنبه 12 تیر 85

:love is

L: land of dream

O:ocean of tears

V:valley of death

&

.E:end of life

|+| نوشته شده توسط samira در دوشنبه دوازدهم تیر 1385  |
 

عشق يعني كه تحمل نه شكايت نه گله

اگه حتي بينمون باشه يه دنيا فاصله.

ارزويم اين است:

نتراود اشك در چشم تو هرگز

مگر از شوق زياد

نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

عاشق انكه تو را مي خواهد

و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

و تو را دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد.

|+| نوشته شده توسط samira در دوشنبه دوازدهم تیر 1385  |
 

سرمايه ي عمر ادمي يك نفس است

وان يك نفس از براي يك عمر بس است

گر يك نفسي با نفسي همنفس است

ان يك نفس از براي يك عمر بس است.

 

گفته بودم كه اگربوسه دهي توبه كنم

كه دگر باره از اين گونه خطاها نكنم

بوسه دادي و چو بر خاست لبم از لب تو

توبه كردم كه دگر توبه ي بيجا نكنم

 

.to see moon,look at sun

.to seelove,look at moon

.to see beauty look atnature

to see hope,look at future

,but

,to see all of this

!!look at the mirrore

 

چرا دنيا پره از حادثه هاي وارونه

عاشق كسي ميشي كه عاشقي نمي دونه

اوني رو كه دوس داري چرا تورو دوس نداره

شايدم دوس داره و به روي تو نمياره.....

 

i love u from east to west

from caust to caust

i know for sure

!u are the best

 

 

 

وقتي گفتي تا اخر دنيا باهات ميمونم

تازه اون موقع بود كه فهميدم

چرا مي گن دنيا دو روزه!

 

 

:fishe said to water

u won t see my tears

because

.i m in the water

:water replied

but i can feel your tears

because

!!!u are in my heart

 

 

به ارامي شروع به مردن مي كني
اگر سفر نکني،

اگر چيزي نخواني،

اگر به اصوات زندگي گوش ندهي، .

به ارامي اغاز به مردن مي كني
اگر از خودت قدرداني نکني

به آرامي آغاز به مردن مي کني

زمانيکه خودباوري را در خودت بکشي،

وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند

به آرامي آغاز به مردن مي کني


اگر برده عادات خود شوي،


اگرهميشه از يک راه تکراري بروي...

اگر روزمرگي را تغيير ندهي


اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني،


يا اگر با افراد ناشناس صحبت نکني

تو به آرامي آغاز به مردن مي کني

اگر از شور و حرارت

از احساسات سرکش،

و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وا مي دارند

و ضربان قلبت را تندترمي کنند،

دورمي کني....

اگر هنگاميکه با شغلت، يا عشقت شاد نيستي، آنرا عوض نکني


اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني

اگر وراي روياها نروي،

اگر به خودت اجازه ندهي

که حداقل يکبار در تمام زندگيت

وراي مصلحت انديشي بروي

امروز زندگي را آغاز کن!

امروز کاري بکن!

امروز مخاطره کن!

نگذار که به آرامي بميري....

شادي را فراموش نکن!


پابلو نرودا

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+| نوشته شده توسط samira در یکشنبه یازدهم تیر 1385  |
 

,when two people love each other

,they don t look at each other

.but

.they look in the same direction

.belive it or not

|+| نوشته شده توسط samira در شنبه دهم تیر 1385  |
 
 
بالا